تبليغاتX
مرگ بارون
عشق داغی است که تا مرگ نیاید نرود   هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد
+ توسط مرگ |


حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج            فکر معقول بفرما گل بیخار کجاست
+ توسط مرگ |


موریانه های عشق
چارچوب دلم رامی خورند
من ، اما
آسوده تر از همیشه
نگاهم را
به ماه می سپارم
+ توسط مرگ |


زندگی به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟
چرا خنده ی تو گریه ی من است ؟ مرگ حرفی نزد!!!
زندگی دوباره گفت : من با آمدنم خنده می آورم و تو گریه من با بودنم زندگی می بخشم
و تو نیستی مرگ ساکت بود زندگی گفت : رابطه ی من و تو چه احمقانه است !!!
زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سور کجا ؟
اما مرگ تنها گوش می داد زندگی فریاد زد : دیوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟
و مرگ آرام گفت : تا بفهمی که تو و دیوانگی و عشق و حسرت چه بیهوده اید
+ توسط مرگ |


اگه بره ، من حرفامو به کی بگم ؟
+ توسط مرگ |