عشق داغی است که تا مرگ نیاید نرود هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج فکر معقول بفرما گل بیخار کجاست
موریانه های عشق
چارچوب دلم رامی خورند
من ، اما
آسوده تر از همیشه
نگاهم را
به ماه می سپارم
چارچوب دلم رامی خورند
من ، اما
آسوده تر از همیشه
نگاهم را
به ماه می سپارم
زندگی به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟
چرا خنده ی تو گریه ی من است ؟ مرگ حرفی نزد!!!
زندگی دوباره گفت : من با آمدنم خنده می آورم و تو گریه من با بودنم زندگی می بخشم
و تو نیستی مرگ ساکت بود زندگی گفت : رابطه ی من و تو چه احمقانه است !!!
زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سور کجا ؟
اما مرگ تنها گوش می داد زندگی فریاد زد : دیوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟
و مرگ آرام گفت : تا بفهمی که تو و دیوانگی و عشق و حسرت چه بیهوده اید
چرا خنده ی تو گریه ی من است ؟ مرگ حرفی نزد!!!
زندگی دوباره گفت : من با آمدنم خنده می آورم و تو گریه من با بودنم زندگی می بخشم
و تو نیستی مرگ ساکت بود زندگی گفت : رابطه ی من و تو چه احمقانه است !!!
زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سور کجا ؟
اما مرگ تنها گوش می داد زندگی فریاد زد : دیوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟
و مرگ آرام گفت : تا بفهمی که تو و دیوانگی و عشق و حسرت چه بیهوده اید
اگه بره ، من حرفامو به کی بگم ؟

